مؤلف مجهول

81

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

باب ششم در لطايف سخنان ملوك و حكم و نكت ايشان بدانكه هركرا حقّ سبحانه و تعالى تاج اصطفا بر تارك فرق نهاد و خلعت كرامت بر قامت مبارك او دوخت و او بر خلق جهان مكنت تسلّط و تفوّق يافت و بمزيد عنايت ازلى مخصوص گشت و شعلهء دولت او مشتعل شد و كوكب او در درج سعادت و سيادت ترقى كرد ، افعال و اقوال او بر سنن استقامت و نهج حكمت استمرار گرفت و حركات و سكنات او بر مقتضى عقل و رويّت استقرار پذيرفت . هرچه گويد و كند بر مجراى عقل حكمت و قانون معدلت افتد كه « اهل العدل مأمون » و هركلمه‌اى از نتايج انفاس ايشان درّى از بحر فضل زاخر ، بل بحرى از لؤلؤ شاهوار زاهر تواند بود ، كه قلادهء اعناق دهور برمضاى سنين و شهور بزيور پرنور او محلّى گردد و كام جان جهان و جهانيان از مساغ مصاغ الفاظ عذب دلپذير ايشان [ شيرين ، و ] محلّ بطون كتب بحليهء زواهر مكتب ايشان آراسته شود و ظهور دفاتر بكنوز جواهر طرف ايشان انباشته گردد و سخن ايشان به حكم « كلام الملوك ملوك الكلام » عنوان [ 56 پ ] مثال بالانشين صحايف حكم و فهرس‌آسا سردفتر جوامع كلم باشد . پس بايد كه هركه انگشترى ملك بر دست گرفت زبان را از زيان حصايد الالسن مراعات كند و قدم از مزالّ ندم محفوظ دارد ، و كفّ ازنا گرفتن مكفوف گرداند . چه هرچه ازو مسموع و مراى باشد ، در اطراف عالم تا مدّت زمان منقول و مروىّ خواهد شد . شعر :